خرید بک لینک

یه چیزی بد جور ذهنمو مشغول کرده و رهام نمیکنه. دارم فکر میکنم که هر چی دارم رو نقد کنم برم تو یه نماد تک سهم بشم هم همیشه نقده هم اینکه رشدش از ملک و بقیه دارایی ها بالاتره. لطفا اگه این متنو می خونید نگید که حرص نزن و ولش کن. چون آدم تا زنده است در تلاش و تقلا برای بهتر شدنه. خب اینم خارج از این چارچوب که نیست. مثلا وقتی ملک تو‌ ده سال ده برابر میشه و اون چیزی که گفتم شصت برابر چرا نرم دنبال تبدیلش...

برچسب: نویسنده: پرهام نصیری تاريخ: دوشنبه 16 شهريور 1405 ساعت: 2:40

تمام نقدم را تبدیل به همان نمادی کردم که قبلا گفتم ذهنم رو پر کرده. اما درست از همون موقع منفی خورد و الان کمی تو ضررم. کل مبلغی که ریختم توش دو تومن میشه هنوز به مرحله تبدیل غیرمنقولها نرسیده که پروسه سخت و ناممکنی داره این کار. همیشه همینه تا یه کاری رو نکردی چنان گل و بلبله که از حسرت دوریش داری زار میزنی اما به محض اینکه خودت دست به عمل می زنی از کرده پشیمانت میکنه نامرد...

برچسب: نویسنده: پرهام نصیری تاريخ: دوشنبه 16 شهريور 1405 ساعت: 2:40

نمیدونم گوجه واقعا برای مردها خوبه یا اینم یه توصیه است در حد بقیه چیزها. یه همکارم سرطان پروستات گرفته و داره آمپول میزنه مدتیه. قدیما این چیزا نبوده یا موبایل و اینترنت باعث شده گزارش‌هاش همه گیر بشه این روزا. شنیدم ایدز هم خیلی زیاد شده بویژه در بین بانوانی که دارن خدمات جنسی ارائه میدن به ملت! ریسک سالم زندگی کردن خیلی رفته بالا. بکنی ایدز میگیری نکنی هم که محتاج دوا و دکتری. آش شله قلمکاریه زندگی که فقط خود آفریدگار سر از رمز و رازش درمیاره...

برچسب: نویسنده: پرهام نصیری تاريخ: دوشنبه 16 شهريور 1405 ساعت: 2:40

یه جوری شده که نمیتونم پرتفومو نگاه کنم تا مبادا از میزان زیانم مطلع بشم. میذارم چند روزی بگذره بلکه یه جهشی رو به بالا بخوره بعد ببینمش! قبلنم گفتم تا یه کاریو نکردی اینقد باحال و خوشگل به نظر میاد که نگو! عین پنیر توی تله موش یا گوشت چسبیده به قلاب ماهیگیری اما امان از وقتی که بخای دست بکار بشی پوستتو نکنه ول کنت نیست...

برچسب: نویسنده: پرهام نصیری تاريخ: دوشنبه 16 شهريور 1405 ساعت: 2:40

روز نوشت

لرزش!

به تمامی آنها که دست اندرکار این جهانند در باور من، التماس کرده ام که سایه جنگ از سرمان دور شود و بتوانم به لبخندهای زندگی پیشینم برگردم اما کمترین تاثیری در واقعیت نداشته است! از کف دادن دارایی سخت است و خدشه دار شدن باورها از آن هم سخت تر! سگ بزرگ جثه روی چمن خوابیده و آنکه کوچکتر است و فانتزی به نظر می آید پشتش سوار شده کاری خلاف عرف انجام می دهد! هوا حتی برای حیوانات هم بسیار گرم است که زبانشان از دهان بیرون افتاده در لرزش مدوام است!

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام نصیری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

روز نوشت

رسیدن!

زنی با دو کودک کم سن، هراسان نزدیک شد و از من سراغ شهرداری را گرفت بیشتر که حرف زد متوجه شدم منظورش نگهبان یا مدیر پارک است و از حضور سگها در اینجا شاکی! بعضی ها دوست ندارند کاری نمی شود کرد من البته مشکلی ندارم ولی همه یک جور فکر نمی کنند! هنوز اولین ماه تابستان هم تمام نشده برگهای خزان زده روی سنگ فرش پارک ریخته اند! آنها چرا منتظر رسیدن پاییز نمانده اند...

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام نصیری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

روز نوشت

ارج!

یکی از این دخترها که پا به سن گذاشته هم به نظر میاد با یه وضعی حرف می زند و خودش را لوس کرده که من تحمل نشستن اینجا و شنیدن صدایش را ندارم! باید بلند شوم و بروم شاید سمت یوسف آباد...تمام سکوت و سکون و زیبایی این پارک با رسیدن فرکانسهای آزار دهنده صدای او با خاک یکی شده دیگر ارج و قربی در چشمم ندارد!

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام نصیری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

روز نوشت

ماست!

به سرعت از سر راه پسری که گونی بزرگی از زباله های بازیافتی را به دوش می کشد کنار می روم! مرا یاد خودم می اندازد و ابتدای راهم که با کارهایی مثل کارت پخش کنی و شارژ کپسولهای آتشنشانی در دوره دانشجویی ام همراه بوده! شاید بهتر بود بجای دلسوزی بهش کمک کنم ولی نکردم! سکون سنگین هوا نشستن در میدان کلانتری را سخت تر میکند و آب نمایش هم کمکی به بهبود اوضاع نمی کند! از افق هر چه که می خری می پرسد کالا برگی! به جز ماست البته چیزی نگرفتم...

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام نصیری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

روز نوشت

ادامه!

چندین پله یوسف آباد و ولیعصر را به هم مربوط می کند! زباله گردها تمام نرده های استیل کنار این راههای عبوری را کنده و با خود برده اند! از کارهای اینچنینی شهرداری عقل از سر آدم می پرد! وقتی توان تامین روشنایی پیاده روها را نداری نرده استیل برای چه میگذاری! خب معلوم است که در تاریکی شب شکسته به یغما می برندش! پارک ساعی تقریبا خنک تر از جاهای دیگر است جوری که می توان تفاوت را حس کرد این هم یکی دیگر از مواهب درختان بی آزار در این جهان است که من بی اندازه دوستشان دارم. آدمها تک تک چون تخته پاره هایی سرگردان بر امواج دریا به این سو و آن سو می روند! به گمانم دیگر هرگز به نظم و نظام پیشین برنخواهیم گشت و با همین شوریدگی به راهمان ادامه خواهیم داد...

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام نصیری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

روز نوشت

صحنه!

بیشتر از همه کدام نان را مصرف می کنید؟ پاسخ من به این سول به ترتیب لواش سنگک بربری و باگت هست. جرثقیل غول پیکری خیابان را بسته و مشغول نصب سازه فلزی عظیمی در خیابان وزرا است و من نشسته نگاهش میکنم! دوست دارم رفت آمد گربه ها و آدمها و ماشین ها را ببینم شاید! رنگ آبی و نارنجی تیرآهن ها پازل به هم تنیده ای از اجسام سخت را نمایش می دهد! کارگری زنجیر بزرگی را کشان کشان تا پای آن ستون خوابیده در کف خیابان می آورد تا قلاب آویخته از آسمان را با آن به تن او وصل کند! دود غلیظی فضا را پر کرده است و چراغهای هشدار روشن و خاموش می شوند! قلاب به زمین نزدیک می شود و من روی پله های ورودی ساختمانی در آن حوالی صحنه بالا رفتنش را تماشا می کنم.

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام نصیری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

روز نوشت

طریق!

صبحانه آش خوردم و یک لیوان چای که تازه تمام شد و تن خالی شده اش روی میز است! قصدم رفتن به باشگاه است امروز از باسن مبارک یاری میطلبم و به ریسمان لرزان اراده ام چنگ میزنم بلکه این هر دو همراهی ام کنند! حدود یک هفته دیگر تصمیمم بر رفتن است به آن خانه و اندکی سروسامان بخشیدن به اوضاع امیدوام کارها آنگونه که خوب است پیش رود و از این طی طریق طولانی پشیمان نشوم...

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام نصیری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

روز نوشت

خالی!

هیچکس کدامین خواننده خاموش من است که با تکرار جمله هایی در میان این پست ها تشویقم می کند؟ هر که هست از او‌ ممنونم. یادش بخیر چند سال پیش در اینترنت سرچ میکردی با دویست میلیون کجا و چجور خانه ای بخرم یا کجا سرمایه گذاری اش کنم اکنون اگر یک میلیارد هم در حسابت باشد به جز اینکه هاج و واج بمانی که چکارش کنم هیچ کار دیگری نمی توان کرد! ما آرزوهایمان را به چی فروختیم که دستمان تا این اندازه خالی شد!

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام نصیری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

روز نوشت

نبرد!

تغییر وقتی از راه میرسد بنیان هر آنچه پیش از این بودی را از جا می کند و با خود می برد و تو از نو شروع به ساختن می کنی با آدمهایی تازه! آسانسور تا پیش پایت بایستد و درها برای ورودت باز شود از فرط گرما کم می ماند به درک واصل شوی! تیرماه و تهران تا این اندازه گرم و طاقت فرسا بودن را به یاد ندارد به گمانم! کاش دستی از غیب سطل آب سردی بر سرم می ریخت و رهایم میکرد از این گرماگرم نبرد در تابستانی که پایانی برایش نمی بینم...

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام نصیری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

روز نوشت

مشتری!

تقریبا هیچکدام از اتفاقات اطرافمان با منطق و عقل سازگاری نداشتند هرگز! گاهی با خودم فکر میکنم ساز و برگ و سپر بر زمین بگذارم و تسلیم شوم! سالیان درازی است که در انتظار مانده ام تا تمام جهان با ذهن من هماهنگ شود در انجام هر کاری از کوچک تا بزرگ و اینگونه نشد! دیگر حتم دارم نه چیزی میدانستم پیش از این نه بعد از این درخواهم یافت! جوجه می خورم با فلفلی که آه از نهادم بلند می کند شاید دیوانه ام با اینکه از تندی اش آگاهم اصرار به خوردنش دارم! در جهانی فاقد قاعده و قانون البته مجنون بودن علامت خاصی ندارد! ماشین ریش تراشی را شارژ میکنم و در کشو میذارم برشی از لیمو را در قاشقم چلانده حالا که جوجه ها تمام شده اند می خورم! زبانم در حال سوختن است و نیمه انتهایی آن فلفل روی میز افتاده و بی مشتری مانده!

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام نصیری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

صفحه بندی